خدا ! احساس ! مادر !









جایت بهشت نیست ، فقط آغوش خودِ خودِ خدا !


چند سال پیش در یک روز گرم تابستان
پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و
خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش
از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش
لذت می برد .
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی
فرزندش شنا می کند.
مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و
با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش
را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ….
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت
تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از
روی اسکله بازوی پسرش را گرفت
تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق
مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت
او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال
عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر
را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک
محکم بر سر تمساح زد و او را کشت
پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو
ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد .
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ
شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های
مادرش مانده بود .
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از
او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد .
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها
را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان
داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها
خراش های عشق مادرم هستن .

پیشانیش را ببوسید
قربان صدقه اش بروید
ﻣﺎدر را می گویم…!!!
گاهى هم براى مادر ، ﻣﺎدرى کنید .

همیشه عاشق مادرتان باشید ،
چون هیچگاه
دیگر مثل او را پیدا نخواهید کرد .

گفتم : با مادر یه جمله بساز .
گفت : با مادر جمله نمی سازم ، دنیامو
می سازم ...

شبی، پسری نزد مادرش که در آشپزخانه
در حال پختن شام بود، رفت و یک برگه
کاغذ را به او داد. مادر دست هایش را با
حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای
بلند خواند. پسرش با خط بچه گانه نوشته بود:
صورتحساب:
کوتاه کردن چمن باغچه
۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم
۱ دلار
مراقبت از برادر کوچکم
۳ دلار
بیرون بردن سطل زباله
۲ دلار
نمره ی ریاضی خوبی که امروز گرفتم
۶ دلار
جمع بدهی شما به من:
۱۷ دلار
مادر لحظه ای به چشمان منتظر پسر نگاهی
کرد، سپس قلم را برداشت و پشت برگه
صورتحساب فرزندش این عبارت را نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم
رشد کردی
هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و
دعا کردم
هیچ
برای تمام زحماتی که در این سال ها کشیدم
تا تو بزرگ شوی
هیچ
بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت
هیچ
و اگر همه ی این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق
به تو هیچ است. وقتی که پسر آنچه را که مادرش نوشته بود را خواند،
چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه
می کرد، گفت: «مامان دوستت دارم». آنگاه قلم را برداشت و زیر
صورتحساب نوشت :
قبلا به طور کامل پرداخت شده ...

مادر شاهکار طبیعت است هیچ گلی ،عطر
و رنگ و زیبایی مادر رو نداره .

موضوع انشا : خوشبختی
به نام خدا
خوشبختی یعنی قلب مادرت بتپد .
پایان ! ! ! !

در را زد و و وارد اتاق شد. مدیر یکی از
بخش های دیگر مؤسسه بود.
یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد
از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست
من و گفت: “نگاه کن این چه جالبه!”
کمی بالا و پایین فرم را برانداز کردم.
به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی
مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه
کرده بود.
پرسیدم: “چیش جالبه؟” گفت: “مشخصات
فردی اش رو ببین!”
شروع کردم به زیر لب خواندن مشخصات فردی؛
نام … نام خانوادگی … تا رسیدم به آنجا
که بود “فرزند: …”
دیدم جلوش نوشته: “رضا و پروین”
چند لحظه مکث کردم …
مکث مرا که دید، لبخندی زد و گفت: “ببین،
من هم به همین جا که رسیدم، مثل تو مکث
کردم، بعدش به خانم متقاضی گفتم: “چه
جالب! … دو تا اسم نوشته اید.”
صدایش را صاف کرد و جواب داد:
“انتظار داشتید یک اسم بنویسم؟ خب …
من فرزند دو نفر هستم نه فرزند یک نفر!”
چند لحظه به فکر فرو رفتم.
به یاد آوردم که همیشه هنگام پر کردن
فرم ها، بدون مکث و اتوماتیک جلوی قسمت
“فرزند: …” فقط یک اسم می نوشتم: اسم پدر.
و هیچکس نام مادرم را نپرسید و من هم نگفتم…

هیــــــچ وقتـــــ گریه مــــــــادر رو در نیارید
خداوند تکــــــ تکــــــــ اشکاشو می شمره . . .



داماد به شکل ناگهانی مهمانان را غافلگیر کرد .
در حالی که میکروفن رو بدست گرفته بود و
می گفت : چه کسی حاضره مادرم رو بخره؟
و 3بار این جمله رو تکرار کرد.
جزئیات این داستان بر می گرده به شب
عروسی زمانی که عروس و داماد در کنار
هم نشسته بودند ، عروس در گوش داماد
گفت : مادرت رو از روی سکو بفرست پایین ؛
خوشم نمیاد ....
و داماد میکروفن رو برداشت و گفت " چه کسی
مادرم رو می خره ؟"
حاضرین از این رفتارش بشدت تعجب کردند ،
و 3 بار این جمله رو تکرار کرد ،حاضرین
جشن عروسی همگی سکوت اختیار کردند .
در این هنگام داماد انگشتر رو پرت کرد و
گفت : " من مادرم را خواهم خرید "
و رو به عروس کرد و طلاقش رو اعلام کرد ،
مادرش رو برداشت و از سالن خارج شد .
و بعد از پخش شدن داستان ماجرا در منطقه
مردی آمد و به پسر جوان گفت " شوهری بهتر
از تو برای دخترم نخواهم یافت " و دخترش
را به همسری او در آورد .....