شعر عقاب
عقاب
گشت غمناک دل و جان عقاب
چـو از او دور شـد ایـام شبـاب
ديد کش دور به انجام رسيد
بايد از هستی دل بر گيــرد
خواست تا چاره ناچار کند
صبحگاهـی زپی چاره کار
گله کآهنگ چرا داشت به دشت
و آن شبان بيم زده، دل نگران
کبک در دامن خاری آويخت
آهو استاد و نگه کرد و رميد
ليک صياد سر ديگر داشت
چاره مرگ نه کاريست حقير
صيد هر روزه به چنگ آمد زود
آشيان داشت در آن دامن دشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
سالها زيسته افزون ز شمار
بـر سـر شاخ ورا ديــد عـقـاب
گفت کای ديده ز ما بس بيداد
مشکلی دارم اگر بگشايی
گفت: ما بنـده درگاه توایم
بنـده آمـاده ؛ بگـو فرمان چيست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم
اين همه گفت ولیدر دل خويش
کاين ستمکار قوي پنجه کنون
ليک ناگـه چو غضبناک شود
دوستی را چو نباشدبنياد
در دل خويش چو اين رای گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب
راست است اين که مرا تيز پر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
ار چه از عمر دل سيری نيست
من و اين شهپر و اين شوکت وجاه
تـو بـدين قـامت و بـال نـاسـاز
پـدرم از پـدر خـويش شنـيـد
با دو صد حيله به هنگام شکار
پدرم نيز به تو دست نيافت
ليـک هنـگام دم بـاز پـسـيــن
از سـر حسـرت با مـن فـرمود
عمـر مـن نيز به يغـما رفتـه است
چيست سـرمايه اين عمـر دراز ؟
زاغ گفت : ار تو دراين تدبيری
عمرتان گر که پذيرد کم و کاست
ز آسـمـان هـيـچ نـيـايـيــد فــرود
پدر من که پس از سيصد و اند
بارها گفت که بر چرخ اثير
بادها کـز زبـر خاک وزند
هر چه ازخاک شوی بالاتر
تا به جايی که بر اوج افلاک
ما از آن سال بسی يافتهايم
زاغ را ميــل کـنـد دل بـه نشـیب
ديگر اين خاصيت مردار است
گند ومردار بهين درمان است
خيز و زين بيش ره چرخ مپوی
آسمان جايگهی سخت نکوست
من که بس نکته نيکو دانم
آشيان در پس باغی دارم
خوان گسترده ی الوانی هست
آنچه زان زاغ و را داد سراغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
نفرتـش گشته بلای دل و جان
آن دو همراه رسيدند از راه
گفت : خوانی که چنين الوان است
می کنم شکر که درويش نيَم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نـفــس بـاد سـحــر
ابــر را ديـده بـه زيـر پـر خويش
بـارها آمــده شـادان زسـفــر
سينه کبک و تذرو و تيهو
اينک افتاده بر اين لاشه و گند
بوی گندش دل و جان تافته بود
دلش از وحشت و بیزاری ریش
گيج شد ، بست دمی ديده ی خويش
يادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پيروزی و زيبايی و مهر
فرّ و آزادي و فتح و ظفرست
ديده بگشود و به هر سو نگريست
آنچه بود از همه سو خواری بود
بال برهم زد و برجست از جا
سالها باش و بدين عيش بناز
من نيم در خور اين مهمانی
گــر بــر اوج فـلکم بايـد مرد
شهـپـــر شـاه هـــوا اوج گرفت
رفت و بـالا شــد و بالاتر شـد
لحظهای چند بر اين لوح کبود
« دکتر خانلری »